..........................................
سرم خیلی سنگین شده بود .نفس کشیدن برام سخت شده بود
به سختی چشمامو باز کردم، با یک اتاق و که با رنگ های سفید و ابی تیره تزئین شده بود مواجه شدم، اما دیدن کیان موجب شد دست از انالیز کردن اتاق بردارم ، بهش خیره شده بودم داشتم اتفاقات این چند ساعت اخیر و مرور میکردم ... رانیا، السا، کیان، اوید ... و خالی شدن زیر پام ...یهو از جام پریدم!!!!
سرجام نشستم دستمو رو پیشونیم گذاشتم و گفتم : کی منو نجات داد؟! ...اوید؟؟؟!!!!!
نمیدونم ... ولی حس میکردم واقعا اوید اومده و منو نجات داد.
کیان لبخند زد و بالشتمو مرتب کرد و گفت : نه، بهتره دراز بکشی ، هنوز حالت خوب نشد!
امیدم وحالم بدجور گرفته شد!
از کلمه نه هم بدم اومد ...!
دراز کشیدم و گفتم: پس کی نجاتم داد؟!
کیان به من دیوار بالای سرمن خیره شد و گفت: یک مرد خوشتیپ و باکلاس و خوشپوش و جذاب و خلاصه حسابی دخترکش مثل بتمن اومد نجاتت داد!
تعجب کرده بودم! معنی این چرت و پرتا و نمی فهمیدم !
چشمامو چپ کردم و با حالت مسخره ای گفتم : مسئله طرح میکنی؟
خندید و به من نگاه کرد
-مسئله چیه؟! مگه چندتا مرد مثل من تو دنیا هست؟!
ایندفعه نوبت من بودم بخندم، دلم نیومد ضایع ش کنم! بزار دلش خوش باشه!
البته راستم میگفت! فقط مثل بتمنشو نه! تصور اینکه کیان با یک شنل مشکی بیاد منو نجات بده هم خنده دار بود!
اما یک لحظه لبخندم خشک شد!
السا! السا تو بغل کیان چه نقشی داشت؟!
سوالمو به زبون اوردم
-کیان السا اونجا .. اونم این همه نزدیک به تو .. چیکار داشت؟!
لبخند قشنگی زد و گفت:علی عمر از منو و السا خواست یمدت تو کاخ ش بمونیم ! و تو این مدت باید رانیا فکر کنه من و السا با هم رابطه داریم!
یک لحظه خشکم زد! من و کیان قرار بود تو یک خونه بمونیم!
وقتی حرفاشو درست درک کردم پریدم و بغلش کردم اونقدر ذوق داشتم سفت فشارش دادم و گفتم: خیلی خوبه ... خیلی!
اما یکهو از بغلش بیرون اومدم و روبه روش نشستم
-کیان چرا باید تظاهر کنی با السا دوستی ؟!
-دستور علی عمره!
-یعنی چی که دستور علی عمره؟! پوزخندی زدم و ادامه دادم: رابطه های عشقیتم باید زیر نظر رئیست باشه؟!
کیان اخمی کرد و گفت: اون رئیسم نیست! من فقط براش کار میکنم .. همین!
منم اخمی کردم و گفتم: چرا باید همچین چیزی ازت بخواد؟
شونه شو بالا انداخت و گفت: چون من با خواهرش بهم زدم میخواست مطمئن بشه که خواهرش دیگه نزدیک من نمیاد! چطور بگم، میخواست با وجود السا رانیا طرف من نیاد!
پوزخند زدم و زیرلب گفتم: معلومه که چقدر رانیا توجه میکنه به السا! اما..
نزاشت ادامه حرفمو بگم که با انگشت اشاره ش مانع حرف زدنم شد و گفت: فقط یک تظاهره ویدا خانوم ! من هیچوقت سر یک تظاهر بحث نمیکنم ... پیشونیمو بوسید و ادامه داد ... مهم اینه قلبم کجاست!
با این حرفش کلی ذوق کردم و ذوقم و با لبخندی نشون دادم .
-خب من برم به علی عمر خبر بدم که بهوش اومدی! توام بهتره یکم استراحت کنی!
- باشه
کیان بلند شد بره که سریع صداش کردم، دوباره برگشت و خواست چیزی بگه که من یکم بلند شدم و خواستم ببوسمش که دستشو رو لبام گزاشت و بلند شد و همینطور که میرفت طرف در میگفت: بزار برم و توام استراحت کنی! اگه یه حرکتی کنی من دیگه نمیتونم برم!!!!!
و خارج شد!
حسابی حرصم گرفته بود! خودم و پرت کرده بودم رو تخت و لبمو با حرص میجویدم!
همون موقع قسم خوردم دیگه هیچوقتِ هیچوقت برای بوسیدن کیان پیشقدم نشدم!
..........سوم شخص......
ساعت تقریبا یازده و نیم وکیان در اتاق ویدایش رابست و ارام ارام از پله ها پائین امد از حرکت اخر ویدا تعجب کرده بود و ناراحت از اینکه اجازه بوسیدن نداد، اما نبایدم میداد، اخر عشق بازی برای یک دختری که تازه از غرق شدن نجات پیدا کرده واقعا هم زود و خطرناک بود! ممکن بود نفسش بگیرد! حالا جلوی ساحل نشسته بود، از اینهمه علاقه ویدا نسبت به دشمنش (اوید) بیزار بود! و در دلش ارزو کرد ای کاش ویدا خواهر اوید نبود!
یادش به علی عمر افتاد، باید به او خبر میداد تلفنش را از داخل جیبش در اورد و روشن کرد، ۲۴تا تماس بی پاسخ و چندتا sms!
خواست تماس را با علی عمر برقرار کند که خودش زنگ زد!
کیان در دلش سرعت عمل علی عمر را تحسین کرد و تماس را برقرار کرد
-بله؟!
- تو کجایی پسر؟! یک لحظه غیبت زد، ویدا هم گم شده!
-پیشِ منه!
-چی؟! پیش تو؟! خب به من خبر میدادی از این نگرانی در بیام!
کیان پوزخند زد، خوب از قدرت و نفوذ علی عمر خبر داشت، میدانست در مدت دو دقیقه سوزن را در دبی پیدا کند! در ضمن همیشه سایه مردی را پشت سرش حس میکرد!
- فراموش کرده بودم!
علی عمر نفسی کشید و گفت: السا خیلی نگرانته، میخوای تلفنو بهش بدم!؟
کیان اصلا اعصاب تظاهر را نداشت ، محکم گفت: نه!
- خب کی برمگردین؟!
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
............................
ویدا:
داشتم دیوونه میشدم! تقریبا یک هفته بود که علی عمر دستور داده فقط یک پرستار از اتاقم خارج و وارد بشه و منم تا خوب شدنم نباید از اتاقم خارج بشم!
حالم خیلی خوب شده بود، دیگه مریضی ای تو وجودم احساس نمیکردم!
به پرستار گفته بودم به علی عمر بگه میتونم برم بیرون یا نه و اون پرستار عوضی هنوز نیومد!
دختره ی از دماغ فیل افتاده! خداییش خیلی رو مخ ادم بود!
تازه اینکه فقط چند متر با کیان فاصله دارم منو دیوونه میکرد!
بلاخره خانوم تشریف فرماشدن!
غذامو رو میز گزاشت و خواست بره که داد زدم: میتونم برم بیرون؟ علی عمر چی گفت؟!
-گفت ازادی! در ضمن گفتن وقتی از اتاقت خارج شدی بری
تو اتاقش، مثل اینکه کارت داره!
به ساعت نگاه کردم، تقریبا یازده بود!
-الان یکم دیروقت نیست ؟!
-شونه شو بالا انداخت و گفت: بهتره حرفشو گوش کنی و بری، در ضمن فکر کنم بیدار باشه!
-باشه!
- فکر کنم دیگه نمیبینمت، خدافظ!
-امیدوارم! خدافظ!
از چهره ش معلوم بود از امیدوار گفتن من ناراحت شده بود! ولی بدرک!
به محض خارج شدن اون دختره منم پریدم بیرون، اول میخواستم برم بگردم دنبال کیان ولی یاد حرف پرستار افتادم، سریع میرفتم ببینم چیکارم داره و بعدشم میرفتم پیش کیان!
به طرف اتاقش رفتم و در زدم، دوباره و دوباره! شک داشتم که درو باز کنم یا نه! بلاخره بعد از کلی کلنجار با خودم اروم در و باز کردم!
با دیدن صحنه روبه روم چشمام چهارتا شد!
فوری برگشتم و در بستم!
دستم رو رو قلبم گزاشتم، اب دهنم و قورت دادم و از ویلا خارج شدم ... به یک درخت تکیه دادم و اروم نشستم!
سرم درد گرفته بود! و چقدر سریع با دیدن س.ک.س دو نفر سیستم های عصبیم شروع به کار افتادن و یک سردرد عجیب به جونم انداختن!
امیدوار بودم که منو ندیده باشن و فکر کنم که ندیدن.!
گیج شده بودم .. خیلی گیج!
مگه قرار نبود السا و کیان تظاهر رابطه داشتن کنن؟!
پس چرا السا بغل علی عمر بود ؟
همه چیز خیلی پیچیده شده بود !
اما رابطه علی عمر و السا به من مربوط نمیشد!
نفس کشیدم و این همه کثیفی که تو وجود السا بود منو شرمنده میکرد!
حتی از اینکه همجنس این زنم هم منو شرمنده میکرد...!
یاد مادرم افتادم .. همیشه میگفت با دخترای بی حیا دوست نشم و محلشون ندم !...یهو قلبم تیر کشید! بدجور دلتنگش شده بودم!
بغضم گرفته بود و با یاد اینکه امکان داره روزی برادرم و ببینم اما مادرم و هیچوقت نخواهم دید بغضم ترکید ... بدبجور هم ترکید .... با گریه گفتم :مامان کجایی دختر بدبخت شده؟! ... مامان کجایی دختر فقط با بی حیاها میگرده؟!.. مامان میشه بیای؟!..میشه بیای و منو نجات بدی؟!.... ماماااان؟؟؟...میشه بیای و منو بغل کنی؟؟؟ ... اصلا چرا نیستی؟!...میشه بیای با دستات صورتمو بگیری و بگی مگه من مردم که تو داری گریه میکنی؟! ..میشه من بگم مامان؟ .. تو بگی جان دلم؟!!!
از جایم بلند شدم و به طرف اتاقم دویدم .... به داخل اتاقم رفتم در اتاقم و بستم و رو تختم دراز کشیدم و سرمو تو بالشتم فرو کردم ... فقط یک چیزی تو ذهنم بود ... مادر .. واگه مادرم بود .. هیچوقت این اشتباه و مرتکب نمیشدم!
......................
صبح شده بود ... تقریبا سردردم بهتر شده بود! بلند شدم و رفتم تو دستشوری .. از اینه به خودم نگاه کردم .. وای خدایا! چقدر چشمام پف کرده بود! چقدر دیشب گریه کردم!
اهی کشیدم و چند با به صورتم اب پاشیدم وارد تراس اتاقم شدم که چشمم به کیان خورد! دیگه طاقت نیاوردم!
بدون اینکه به لباسم توجه کنم یه شال سرم کردم و میشه گفت تا باغ پروار کردم!
کیان ایستاده بود و ورزش میکرد اروم اروم از پشت دستامو دور کمرش حلقه کردم و کیانی که سریع برگشت و با دیدن من چشماش چهار تا شد!
-تو اینجا چیکار میکنی؟! بلاخره علی عمر اجازه داد بیای بیرون!
- اره! اومدم ورزش کنم!
کیان خندید ...
-واقعا ؟! چه خوب! ولی مطمئنی فقط اومدی ورزش کنی؟!
-بله! فقط اومدم ورزش کنم!
-پس بغل کردن من چی بود؟!
یک تای ابرومو بالا دادم و گفتم: فقط احضار وجود!
- باشه!!!
- خب بریم ورزش؟!
-فقط پشت سرم بدو،تا تموم نشدن ورزش احضار وجود ممنوع!
- ورزشم تموم شد احضار وجود خبری نیست!
-خب بدویم . اوکی؟!
-ok!
به محض اوکی گفتن من پا گذاشت به دویدن و منم پشت سرش میدویدم!
...............
دیگه داشتم میمردم! دو ساعته که داریم میدویم و کیانم بیخیال من میدوید!
دیگه داشتم به خودم و اجداد خودم فوش میدادم! همون لحظه قشم خوردم دیگه از کلمه اوکی استفاده نکنم ونزارم کیان استفاده کنه و نزارم بچه هام از اوکی استفاده کنن!
اخه مگه من تنم میخارید که گفتم اومدم ورزش کنم؟! اصلا من به گور بابام بخندم که بیام ورزش!
خدا لعنتت نکنه کیان! پیر نشی الهی!
بقیه زوجا دو روز همدیگه و نمیبینن کلی رمانتیک بازی در میارن ! حالا مایک هفته همو ندیدیم ولی مثل احمقا داریم ورزش میکنیم!
دیگه داشت جونم به لبم میرسید که خودم و پرت کردم رو زمین داد زدم
-کیاااااااااااننننن .....جون عزیز ترین فرد زندگیت ایست کن! .. دیگه بی ویدا شدی!
یک لحظه خشکش زد و برگشت ولی وقتی منو سالم (البته در حال غش کردن! ) دید نفسش و با فوت بیرون داد!
-تو چرا نشستی؟ پاشو بدویم!
-خسته شدم!
خندید!
-جدی که نمیگی؟! تازه دوساعت داریم ورزش میکنیم! پاشو .. هنوز زوده واسه خسته شدن!
-ببین اقا کیان، فهمیدم ورزشکاری و خستگی ناپذیر! د اخه مگه فکر کردی بتمنی که میخوای تا ده ساعت بدوی؟! اخه مرد مومن
دو ساعت داری با سرعت زیاد میدوی! شرمنده دیگه من نیروهای ماوراالطبیعه ندارم! تو میخوای بدوی بدو من دیگه دارم میمیمرم!
یک طناب از تو جیبش در اورد و گفت : وقتی تو خستگیتو بگیری من طناب میزنم!
همینجوری مثل منگلا داشتم نگاش میکردم و اونم طناب میزد و با طناب زدنش مخ منو ویران کرده بود.. هر لحظه بیشتر به من انگیزه میداد با تبر از وسط نصفش کنم!
بخدا اگه یک دختر و پسر دیگه بودن الان دختر داشت فیض میبرد! حالا من سیاه بخت دارم مثل منگلا طناب زدن این منگل تر(منظورش کیانه ._.بی ادبِ د بی ادب) از خودم و نگاه میکردم!
هوفی کردم و سرم و انداختم پایین، این بی حیا اگه تا صبح هم نگاش میکردم هم طناب میزد!
بیخیال دراز کشیدم که کیانم اومد کنارم دراز کشید و روبه من رو دستش تکیه داد و گفت: راستییییی!
و اونقدر این راستیشو بلند گفت که من از جام پریدم!
- چی راستی؟!
یعنی پسره بی حیا منتظر بود من دراز بکشم تا طناب زدنشو ول کنه؟!
یعنی نوبره والا! ولی ذوق کرده بودم! بلاخره میتونستیم اگه خدا بخواد یکم رمانتیک بازی در بیاریم! (تو که بی حیا تری! )
من نشسته بودم و کیان دراز کشیده به دستش تکیه داده بود و گفت: از اینکه نجاتت دادم ازم تشکر نکردی!!!
پیچم شل شده بود!
عمرا اگه ازش تشکر میکردم
با لحن مسخره ای و با ابرو ها به طنابش اشاره کردم و گفتم: برو طنابتو بزن! بزار منم تو حال خودم باشم!
خندید و مچ دستمو گرفت و منو کشید سمت زمین!
حالا من و کیان رو چمنا بغل هم دیگه بودیم!
موهامو نوازش کرد و تو گوشم گفت: تشکر زبانی نمیخوام که!
یعنی میخواست بوسش کنم ؟!
نه من با خودم عهد بسته بودم که هیچوقت واسه بوسیدنش پیش قدم نشم! شونه هامو بالا انداختم و گفتم: منظورتو متوجه نمیشم!
اروم بلند شد و رو به روی من نیم خیز شد و نرم و اروم لب هام و بوسید! و منم خب چی انتظار دارین؟! همراهیش کردم دیگه ._. !
بعد از بوسیدن لب هام پیشونیمو بوسید!
-یادم رفته بود اول اینکارو کنم! این لب هات واسه ادم حواس نمیزارن که!
خنده م گرفته بود.. ولی نخندیدم! باز میگفت این دختره چقدر بی حیاست! والا!
گردنم و میبوسید گاهی هم خیلی اروم گاز میگرفت! و خب منم (چی انتظار دارین؟! دردش میگرفت دیگه! ._. )
رفته بودم تو حس اما وقتی دستشو از زیر بلیزم گزاشت رو شکم .. یک لحظه شکمم یخ زد!
یک لحظه از چیزی که چند لحظه قبل قرار بود اتفاق بیوفته استرس وجودم و فرا گرفت!
- کیان؟؟!
از بوسیدن گلوم دست برداشت و گفت: جانم
-کی بسه؟
-هیچوقت برای من بس نیست! هیچوقت! ولی هرچی که تو بگی!
اروم گفتم: بسه! برای اینبار .بسه!
اروم بلند شد و من سریع ایستادم و بدو بدو به طرف اتاقم که چه عرض کنم! .. تقریبا پرواز کردم!
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
3. شاه بی شین
"شاه بی شین" را میتوان به عنوان یکی از برترین رمانهای روایت مستند گونه از زندگی یک شاه معرفی کرد. این رمان داستان زندگی محمدرضا شاه را چنان بی پرده و واقع گرایانه بیان میکند که حس میکنید مدتهاست وی را میشناسید! خواندن این رمان تاریخی علاوه بر اینکه لذت مطالعه یک رمان با پرداخت عالی و روایت کم نظیر را برای شما به ارمغان می آورد به شما کمک میکند با وقایع مهم تاریخی زمان پهلوی بهتر آشنا شوید.
4. جنایت و مکافات
در کنار رمان های عاشقانه ای که میخوانید بهتر است سری هم به "جنایت و مکافات" داستایوسکی بزنید! داستایوفسکی در این رمان به بررسی انگیزه های قتل و تاثیرات مخرب قتل بر قاتل میپردازد. پرداخت و شخصیت پردازی این داستان آن چنان قوی است که در میانه داستان از خود میپرسد "نکند داستایوسکی خود یک قاتل باشد؟!" این رمان زیبا را از دست ندهید.این رمان خارجی را از دست ندهید.
در این مقاله به معرفی 4 رمان در ژانر های مختلف پرداختیم. درحال حاضر رمان های عاشقانه جزء پرطرفدارترین رمانها در ایران هستند و معمولا افراد کمی سراغ رمان های جنایی و تاریخی میروند از این رو توصیه میکنم خود را محدود به یک موضوع و یک ژانر نکنید و لذت خواندن رمان های غیرعاشقانه را هم تجربه کنید.
(این رمان ها بزوی در وب رمان رمان رمان قرار خواهد گرفت)
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
قسمت اول
فریبرز مثل هر روز از سرکارش داشت به خانه باز میگشت . داخل خانه شد . صدای تیر و تفنگ
همه جا رو فرا گرفته بود. هدی وقتی فریبرز رو دید به سمتش رفت و به او گفت :
هدی : خسته نباشی یه توک پا برو دم در آرش و فرهاد و وردار بیار تو .
فریبرز با تعجب گفت : مگه کجا رفتن ؟ !
هدی : رفتن کوچه اون وری دارن بازی می کنن .
فریبرز مثل برق گرفته ها دوید و از خانه بیرون رفت .
---
فرهاد 15 ساله و آرش 13 ساله با بقیه بچه ها مشغول فوتبال بازی کردن بودند . گویی همچنان
کودک درونشان فعال بود و صدای تیر و تفنگ ها را نمی شنیدند که پدرشان فریبرز را دیدند
که از سر کوچه با داد و قال به سمت آن ها می آمد وآن ها را صدا میزد:
فریبرز : آرش .... فرهاد ...... برید کنار
هواپیمای شوروی مثل فشنگ به سمت آن ها می آمد ... هواپیما داشت سقوط می کرد ...
بچه ها ترسیدند و سریع رفتند تا در زیر درختان پناه بگیرند ... به یک باره هواپیما تغییر مسیر
داد و از آن جا دور شد ... فریبرز به بچه ها رسید و فرهاد و آرش رو در آغوش کشید ...
فریبرز : بابا جان چرا شما این اوضاع شیر تو شیر از خونه اومدید بیرون ؟!
آرش با لبخند سلام کرد : سلام بابا خسته نباشی ببخشید دیگه ؟
فرهاد هم حرف آرش رو تکرار کرد.
فریبرز : سلام بابا جون ممنون به یه شرط می بخشمتون که توی این اوضاع دیگه از خونه بیرون
آرش و فرهاد با هم باشه گفتند .
فریبرز رو به بچه ها کرد و گفت : شما ها هم برید خونتون اینجا موندن خطرناکه .
فرهاد و آرش از دوستانشان خداحافظی کردند و با پدر به سوی خانه حرکت کردند .
-------
فریبرز و بچه ها به داخل خونه رفتند . هدی سفر رو انداخته بود . نشستند سر سفره که فریبرز گفت:
دیگه باید بفرستمتون تهرون اینجا اوضاع خیلی خرابه .
هدی: تو نمیای ؟؟؟؟
فریبرز : نه .
هدی : پس ما هم نمیریم .
فریبرز با عصبانیت صداش رو بالا برد و گفت : من یه نظامی ام . نمیتونم مرخصی بگیرم که
در ضمن جون این بچه ها مهم تره و بلند شد و لباس هاش رو پوشید و داشت میرفت که هدی
گفت : من قبلا گفتم بازم میگم ما بدون تو هیچ جا نمیریم .
فریبرز با عصبانیت در رو بست و رفت ...
دود و غبار همه جا رو فرا گرفته بود . زمین از خون گلگون شده بود . مجاهدان ایرانی همه غرق
در خون بودند که فریبرز هم یکی از آنان بود و ارتش شوروی با سنگدلی تمام بر روی مجاهدان
راه میرفتند...
----------
همه جا رو دود و غبار فرا گرفته بود. زمین پر از آجر و سنگ و دیوار های خرد شده بود . آخرین
صدایی که شنیده شد صدای فرهاد بود که با فریاد گفت: آرررررررش..... مااااااااااااامااااااااان...
--------------
12 سال بعد :
--------------
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
قسمت دوم
شهریار با عصبانیت ماشین رو میروند. هنوز هم صحنه ی چند دقیقه پیش رو یادشه که پدرش
یکی از طرفدارای دکتر مصدق رو به حال مرگ کتک میزد. با خودش میگفت: همش تقصیر اون
سهراب عوضیه . اگه اون نبود نه من این شغل و داشتم و نه پدرم. به خونه رسید از ماشین
پیاده شد و رفت داخل. همین تا پاش به خونه رسید با دوتا دست محکم زد تو سرش و با خودش
گفت:یا امام زمان به کل قرارم با فریده یادم رفته بود...
فریده و پدرش تو حال نشسته بودند و با پدر شهریار صحبت میکردند که چشمشون به شهریار افتاد
...
(فریده)
با خودم گفتم: چه عجب بالاخره این پسرعموی ما پیداش شد . با عمو و بابام دست داد و با منم یه
سلام و تعارفی کرد و رفت و مشغول صحبت با بابا و عمو شد. هه من که میدونم خودتو زدی به
نفهمی . بهش نگاه کردم یه پسر 27 ساله با موهای قهوه ای سوخته و با چشمای قهوه ای و
بینی کوچیک و لبای کوچیک. اینم از آنالیز پسر عموی ما تا حالا بهش دقیق نگاه نکرده بودم ...
(نویسنده )
بعد از یه بگو بخند بین فریده و شهریار و شهروز ( بابای شهریار ) و کیان ( پدر فریده ) پرستو
( مادر شهریار ) از آشپز خونه بیرون اومد و گفت: خوب بگو بخند میکنین . فریده جان یه کمم
کمک من کنی بد نیستا.
فریده نمیدونست چرا زن عموش باهاش یه دوسالی بود بد رفتاری میکرد... داشت به زن عموش
نگاه میکرد تا جواب خوبی بهش بده. در این حال شهریار به کمکش اومد و گفت: فریده پاشو بریم
تا قراری که صبح یادم رفته بود جبران کنم.
فریده از با نگاه تشکر آمیز و البته با کمی تعجب بهش نگاه کرد و گفت : کجا بریم؟؟؟!
شهریار: یه دوری بیرون بزنیم.
پرستو با نگاهی تنفر آمیز به فریده نگاه کرد و گفت: لازم نکرده جایی برید.
شهروز به پرستو نگاه کرد و گفت : چرا خانم جوونن بزار برن شامم بیرون بخورن.
پرستو با حرص گفت : خب برید...
کیان: فریده جان دخترم شب بگو شهریار بیارتت خونه . اینجا دیگه نیا
فریده : چشم بابا
پرستو با حرص و تنفر به فریده نگاه میکرد که تنها کسی که میدونست برای چی به فریده اونجوری
نگاه میکرد شهریار بود.
--------
شهریار و فریده تو رستوران نشسته بودن و داشتن شامو تو آرامش میخوردن که شهریار گفت:
اصلا حالم خوب نیست فریده.
فریده: چرا؟
شهریار: باز سردرد های همیشگیم اومده سراغم .
فریده: ببینم باز خواب های دیوونه بازی دیدی؟؟؟
شهریار: خواب دیدم یه زن و مرد و دو تا بچه هی ازم کمک میخواستن ولی قیافه هاشون واضح
نبود.
فریده: حتما باید یه دکتر بری . شاید خدایی نکرده یه مریضیه جدی باشه .
شهریار: حالا این بحث و ولش کن میخوام از سیاست حرف بزنیم...
فریده: شهریار منو تو حرفی درباره این سیاست نمیتونیم بزنیم چون دو تا سروانیم که هر روز باید
طرفدارای دکتر مصدق رو شکنجه کنیم یا حتی بکشیم یا خود بابات که خودش سرگرد این کاره میگه
ما مجبوریم این کارا رو بکنیم وگرنه باید غزل خداحافظیمونو بخونیم. اگر من میدونستم اینجوری
میشه هیچ وقت مدرسه نظام نمیرفتم.
شهریار: منم هیچ وقت به کارای نظامی علاقه نداشتم ولی مجبورم کردن که این شغلو بردارم. دایی
سهرابم مجبورم کرد حتی بابای منو هم اون مجبور کرد که بیاد تو این کار. تو دوست داری از
طرافدارای دکتر مصدق باشی؟
فریده : آره خیلی ولی حیف که نمیتونم تو چی ؟
شهریار: منم مثه تو.
بعد از اون دیگه هیچ حرف خاصی بین فریده و شهریار پیش نیومد.
---------
(شهریار)
بعد از اینکه با فریده دورامونو زدیم رفتم که فریده رو برسونم خونه ...
رسیدیم در خونشون که گفت: ممنون به خاطر امروز نمیای داخل؟
-نه ممنون سلام عمو رو برسون.
فریده: تو هم سلام برسون . خداحافظ
لحظه ی آخر که داشت میرفت صداش کردم و گفتم: خیلی دوست دارم فریده .
یه لحظه نگام کرد و بعد سر شو انداخت پایین و رفت...
تک خنده ای کردم ولی زود جمعش کردم و اخمام رفت توهم . ای کاش منو فریده میتونستیم به هم
برسیم . ای خدا عاقبت مارو به خیر کن.هی...
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
نمی تونستیم چند تا کلمه درست با هم حرف بزنیم مدام عین سگ و گربه می پریدیم بهم. همون موقع صدای گوشیم بلند شد … شماره شبنم بود … آرتان داشت با کنجکاوی نگام می کرد بی توجه بهش گوشیو برداشتم و گفتم:- هان …- هان و درد …- خو چته؟!!!- د بیا پاین دیگه علافمون کردی دو ساعته …- می یام الان … نفله!گوشیو قطع کردم و گذاشتم توی جیب پالتوم و بلند شدم. آرتان هم بلند شد و گفت:- با چی می رین؟- با خر می ریم …. خب با چی می ریم؟!! با ماشین دیگه.- ماشین شخصی؟ لابد یه دختر هم سن و سال خودتم می خواد توی اون جاده های برفی و لیز رانندگی کنه … درسته؟!- نخیر …چپ چپ نگام کرد و گفت:- کجا می یان دنبالت؟ می رسونمت تا اونجا …دیگه داشت می رفت روی مخم. دستمو کشیدم روی سرم و گفتم:- دم درن …به دنبال این حرف سرمو انداختم زیر و بدون خداحافظی از در رفتم بیرون … سوار آسانسور که شدم تازه متوجه شدم اونم داره دنبالم می یاد … با یه تی شرت و گرم کن راه افتاده بود دنبال من … احمق تو این سرما! به روی خودم نیاوردمو با پام ضرب گرفتم روی زمین … عین بچه هایی شده بودم که می خوان برن اردو و باباشون می خوان اونا رو تا دم اتوبوس همراهی کنن و سفارششون رو بکنن. آسانسور که ایستاد دویدم بیرون که از پشت دستمو گرفت … ایستادم و نگاش کردم … بدون اینکه نگام کنه راه افتاد … منم به ناچار دنبالش راه افتادم … تازه متوجه شایان شدم که جلوی در لابی ایستاده بود … مطمئناً وقتی شایان رو دید دست منو گرفت … یه قصدی داشت … لابد می خواست به شایان بفهمونه که من صاحب دارم. لجم گرفت و خواستم دستمو از دستش خارج کنم که دستمو محکم تر فشرد و یواش در گوشم گفت:- پس راننده تون آقاست … اونم چه آقایی …با لبخند مارموذانه گفتم:- بله! اونم چه آقایی …شایان اومد جلو و در حالی که نگاش به شکل عجیب غریبی خیره بود به دستای من و آرتان گفت:- سلام … صبح به خیر ..من به گرمی و آرتان به سردی جوابش رو دادیم. معلوم نبود آرتان چه پدر کشتگی با این شایان بدبخت داشت … خودم جواب خودم رو دادم:- همون پدر کشتگی که تو با طرلان داری …بی اراده لبخند زدم شایان لبخندم رو به خودش گرفت و او هم لبخند زد. ناگهان دستم در دست آرتان فشرده شده اونقدر محکم که دلم ضعف رفت … نالیدم:- آخ ….حلقه ام که از دیشب توی دستم مونده بود بدجور توی دستم فرو رفته بود. شایان با نگرانی گفت:- چی شد؟!آرتان به جای من گفت:- هیچی … بریم …دستم زق زق می کرد برای اینکه کارش رو تلافی کنم سعی کردم دستش رو فشار بدم ولی زور من کجا و زور اون کجا؟! یه لبخند کج نشست کنج لباش … بیشتر حرصم گرفت. راه افتادیم سمت ماشین شایان … یه زانتیای سفید اسپرت شده خوشگل داشت … شبنم و بنفشه با دیدن من دست در دست آرتان چشماشون اندازه نعلبکی گشاد شده بود. از دیدن قیافه هاشون خنده ام گرفت هر دوتاشون پیاده شدن و عین شاگردی که به معلمش سلام کنه سلام کردند … آرتان به نرمی پاسخشون رو داد و رو به من گفت:- عزیزم … کوله تو می ذاری عقب یا می بریش پیش خودت؟!!!!یه نگاه اینور اونورم کردم … نه کسی از خونواده من بود نه از خونواده خودش پس عزیزم چه صیغه ای بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟ جلل خالق! همونطور با بهت گفتم:- پیشم باشه …- صبحونه برداشتی ؟- آره …- ناهار چی کار می کنی؟!شایان با پوزخند گفت:- آرتان خان اگه اینقدر نگرانین خوب خودتون هم بیاین بریم … جا واسه شما هم هست …آرتان نگاهی به شایان کرد و گفت:- اینبار کار دارم ولی اگه دفعه دیگه ای هم در کار باشه مطمئن باش ترسا رو تنها نمی ذارم … اینبارم دارم می سپارمش به کل اکیپ شما … اگه یه تار مو از سرش کم بشه …خدایا اون داشت نقش بازی می کرد … شایدم فقط به خاطر اینکه من امانت بودم دستش اینقدر سفارشم رو می کرد پس با این وجود چرا من دلم داشت می لرزید؟! لعنتی همه چیزش خواستنی بود … شایان سری تکون داد و بعد از خداحافظی سرسری با آرتان رفت نشست پشت فرمون بنفشه و شبنم هم همونطور گیج خداحافظی کرده و سوار شدند. منم خواستم سوار بشم که آرتان گفت:- کی بر می گردی؟! – معلوم نیست …- اوکی … نگاش کردم … تو نگام نمی دونم چی دید که سرشو انداخت زیر … دیگه مهربون نبود. دیگه کسی نبود که جلوش مهربون باشه و نقش بازی کنه همه سوار شده بودند. سرمو انداختم زیر و با یه خداحافظ سرسری سوار شدم. ماشین راه افتاد … به پچ کوچه که رسید نا خود آگاه برگشتم … دستاشو زده بود زیر بغلش و همونجا وایساده بود … دستمو کشیدم و گفت:- ای بمیری بنفشه … کجا داری منو می بری؟ دارم از سرما یخ می زنم …- اه اینقدر ننال راه بیفت بیا تا بهت بگم … باید بریم یه جا که بچه ها نباشن …شبنم غش غش خندید و گفت:- ای خدا خفه ات نکنه … به خدا من نامزد دارم …هر سه هر هر خندیدیم و روی سراشیبی سر خوردیم رفتیم تا پایین . حالا پایین تپه بودیم و دور تا دورمون سفید بود … هیچکس اینجا نمی تونست پیدامون کنه … بنفشه با قیافه ای بدجنسانه گفت:- خب حالا وقتشه …شبنم گفت:- به من بخوای تجاوز کنی جیغ می زنم …
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
قسمت اول
فریبرز مثل هر روز از سرکارش داشت به خانه باز میگشت . داخل خانه شد . صدای تیر و تفنگ
همه جا رو فرا گرفته بود. هدی وقتی فریبرز رو دید به سمتش رفت و به او گفت :
هدی : خسته نباشی یه توک پا برو دم در آرش و فرهاد و وردار بیار تو .
فریبرز با تعجب گفت : مگه کجا رفتن ؟ !
هدی : رفتن کوچه اون وری دارن بازی می کنن .
فریبرز مثل برق گرفته ها دوید و از خانه بیرون رفت .
---
فرهاد 15 ساله و آرش 13 ساله با بقیه بچه ها مشغول فوتبال بازی کردن بودند . گویی همچنان
کودک درونشان فعال بود و صدای تیر و تفنگ ها را نمی شنیدند که پدرشان فریبرز را دیدند
که از سر کوچه با داد و قال به سمت آن ها می آمد وآن ها را صدا میزد:
فریبرز : آرش .... فرهاد ...... برید کنار
هواپیمای شوروی مثل فشنگ به سمت آن ها می آمد ... هواپیما داشت سقوط می کرد ...
بچه ها ترسیدند و سریع رفتند تا در زیر درختان پناه بگیرند ... به یک باره هواپیما تغییر مسیر
داد و از آن جا دور شد ... فریبرز به بچه ها رسید و فرهاد و آرش رو در آغوش کشید ...
فریبرز : بابا جان چرا شما این اوضاع شیر تو شیر از خونه اومدید بیرون ؟!
آرش با لبخند سلام کرد : سلام بابا خسته نباشی ببخشید دیگه ؟
فرهاد هم حرف آرش رو تکرار کرد.
فریبرز : سلام بابا جون ممنون به یه شرط می بخشمتون که توی این اوضاع دیگه از خونه بیرون
آرش و فرهاد با هم باشه گفتند .
فریبرز رو به بچه ها کرد و گفت : شما ها هم برید خونتون اینجا موندن خطرناکه .
فرهاد و آرش از دوستانشان خداحافظی کردند و با پدر به سوی خانه حرکت کردند .
-------
فریبرز و بچه ها به داخل خونه رفتند . هدی سفر رو انداخته بود . نشستند سر سفره که فریبرز گفت:
دیگه باید بفرستمتون تهرون اینجا اوضاع خیلی خرابه .
هدی: تو نمیای ؟؟؟؟
فریبرز : نه .
هدی : پس ما هم نمیریم .
فریبرز با عصبانیت صداش رو بالا برد و گفت : من یه نظامی ام . نمیتونم مرخصی بگیرم که
در ضمن جون این بچه ها مهم تره و بلند شد و لباس هاش رو پوشید و داشت میرفت که هدی
گفت : من قبلا گفتم بازم میگم ما بدون تو هیچ جا نمیریم .
فریبرز با عصبانیت در رو بست و رفت ...
دود و غبار همه جا رو فرا گرفته بود . زمین از خون گلگون شده بود . مجاهدان ایرانی همه غرق
در خون بودند که فریبرز هم یکی از آنان بود و ارتش شوروی با سنگدلی تمام بر روی مجاهدان
راه میرفتند...
----------
همه جا رو دود و غبار فرا گرفته بود. زمین پر از آجر و سنگ و دیوار های خرد شده بود . آخرین
صدایی که شنیده شد صدای فرهاد بود که با فریاد گفت: آرررررررش..... مااااااااااااامااااااااان...
--------------
12 سال بعد :
--------------
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
قسمت دوم
شهریار با عصبانیت ماشین رو میروند. هنوز هم صحنه ی چند دقیقه پیش رو یادشه که پدرش
یکی از طرفدارای دکتر مصدق رو به حال مرگ کتک میزد. با خودش میگفت: همش تقصیر اون
سهراب عوضیه . اگه اون نبود نه من این شغل و داشتم و نه پدرم. به خونه رسید از ماشین
پیاده شد و رفت داخل. همین تا پاش به خونه رسید با دوتا دست محکم زد تو سرش و با خودش
گفت:یا امام زمان به کل قرارم با فریده یادم رفته بود...
فریده و پدرش تو حال نشسته بودند و با پدر شهریار صحبت میکردند که چشمشون به شهریار افتاد
...
(فریده)
با خودم گفتم: چه عجب بالاخره این پسرعموی ما پیداش شد . با عمو و بابام دست داد و با منم یه
سلام و تعارفی کرد و رفت و مشغول صحبت با بابا و عمو شد. هه من که میدونم خودتو زدی به
نفهمی . بهش نگاه کردم یه پسر 27 ساله با موهای قهوه ای سوخته و با چشمای قهوه ای و
بینی کوچیک و لبای کوچیک. اینم از آنالیز پسر عموی ما تا حالا بهش دقیق نگاه نکرده بودم ...
(نویسنده )
بعد از یه بگو بخند بین فریده و شهریار و شهروز ( بابای شهریار ) و کیان ( پدر فریده ) پرستو
( مادر شهریار ) از آشپز خونه بیرون اومد و گفت: خوب بگو بخند میکنین . فریده جان یه کمم
کمک من کنی بد نیستا.
فریده نمیدونست چرا زن عموش باهاش یه دوسالی بود بد رفتاری میکرد... داشت به زن عموش
نگاه میکرد تا جواب خوبی بهش بده. در این حال شهریار به کمکش اومد و گفت: فریده پاشو بریم
تا قراری که صبح یادم رفته بود جبران کنم.
فریده از با نگاه تشکر آمیز و البته با کمی تعجب بهش نگاه کرد و گفت : کجا بریم؟؟؟!
شهریار: یه دوری بیرون بزنیم.
پرستو با نگاهی تنفر آمیز به فریده نگاه کرد و گفت: لازم نکرده جایی برید.
شهروز به پرستو نگاه کرد و گفت : چرا خانم جوونن بزار برن شامم بیرون بخورن.
پرستو با حرص گفت : خب برید...
کیان: فریده جان دخترم شب بگو شهریار بیارتت خونه . اینجا دیگه نیا
فریده : چشم بابا
پرستو با حرص و تنفر به فریده نگاه میکرد که تنها کسی که میدونست برای چی به فریده اونجوری
نگاه میکرد شهریار بود.
--------
شهریار و فریده تو رستوران نشسته بودن و داشتن شامو تو آرامش میخوردن که شهریار گفت:
اصلا حالم خوب نیست فریده.
فریده: چرا؟
شهریار: باز سردرد های همیشگیم اومده سراغم .
فریده: ببینم باز خواب های دیوونه بازی دیدی؟؟؟
شهریار: خواب دیدم یه زن و مرد و دو تا بچه هی ازم کمک میخواستن ولی قیافه هاشون واضح
نبود.
فریده: حتما باید یه دکتر بری . شاید خدایی نکرده یه مریضیه جدی باشه .
شهریار: حالا این بحث و ولش کن میخوام از سیاست حرف بزنیم...
فریده: شهریار منو تو حرفی درباره این سیاست نمیتونیم بزنیم چون دو تا سروانیم که هر روز باید
طرفدارای دکتر مصدق رو شکنجه کنیم یا حتی بکشیم یا خود بابات که خودش سرگرد این کاره میگه
ما مجبوریم این کارا رو بکنیم وگرنه باید غزل خداحافظیمونو بخونیم. اگر من میدونستم اینجوری
میشه هیچ وقت مدرسه نظام نمیرفتم.
شهریار: منم هیچ وقت به کارای نظامی علاقه نداشتم ولی مجبورم کردن که این شغلو بردارم. دایی
سهرابم مجبورم کرد حتی بابای منو هم اون مجبور کرد که بیاد تو این کار. تو دوست داری از
طرافدارای دکتر مصدق باشی؟
فریده : آره خیلی ولی حیف که نمیتونم تو چی ؟
شهریار: منم مثه تو.
بعد از اون دیگه هیچ حرف خاصی بین فریده و شهریار پیش نیومد.
---------
(شهریار)
بعد از اینکه با فریده دورامونو زدیم رفتم که فریده رو برسونم خونه ...
رسیدیم در خونشون که گفت: ممنون به خاطر امروز نمیای داخل؟
-نه ممنون سلام عمو رو برسون.
فریده: تو هم سلام برسون . خداحافظ
لحظه ی آخر که داشت میرفت صداش کردم و گفتم: خیلی دوست دارم فریده .
یه لحظه نگام کرد و بعد سر شو انداخت پایین و رفت...
تک خنده ای کردم ولی زود جمعش کردم و اخمام رفت توهم . ای کاش منو فریده میتونستیم به هم
برسیم . ای خدا عاقبت مارو به خیر کن.هی...
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
نمی تونستیم چند تا کلمه درست با هم حرف بزنیم مدام عین سگ و گربه می پریدیم بهم. همون موقع صدای گوشیم بلند شد … شماره شبنم بود … آرتان داشت با کنجکاوی نگام می کرد بی توجه بهش گوشیو برداشتم و گفتم:- هان …- هان و درد …- خو چته؟!!!- د بیا پاین دیگه علافمون کردی دو ساعته …- می یام الان … نفله!گوشیو قطع کردم و گذاشتم توی جیب پالتوم و بلند شدم. آرتان هم بلند شد و گفت:- با چی می رین؟- با خر می ریم …. خب با چی می ریم؟!! با ماشین دیگه.- ماشین شخصی؟ لابد یه دختر هم سن و سال خودتم می خواد توی اون جاده های برفی و لیز رانندگی کنه … درسته؟!- نخیر …چپ چپ نگام کرد و گفت:- کجا می یان دنبالت؟ می رسونمت تا اونجا …دیگه داشت می رفت روی مخم. دستمو کشیدم روی سرم و گفتم:- دم درن …به دنبال این حرف سرمو انداختم زیر و بدون خداحافظی از در رفتم بیرون … سوار آسانسور که شدم تازه متوجه شدم اونم داره دنبالم می یاد … با یه تی شرت و گرم کن راه افتاده بود دنبال من … احمق تو این سرما! به روی خودم نیاوردمو با پام ضرب گرفتم روی زمین … عین بچه هایی شده بودم که می خوان برن اردو و باباشون می خوان اونا رو تا دم اتوبوس همراهی کنن و سفارششون رو بکنن. آسانسور که ایستاد دویدم بیرون که از پشت دستمو گرفت … ایستادم و نگاش کردم … بدون اینکه نگام کنه راه افتاد … منم به ناچار دنبالش راه افتادم … تازه متوجه شایان شدم که جلوی در لابی ایستاده بود … مطمئناً وقتی شایان رو دید دست منو گرفت … یه قصدی داشت … لابد می خواست به شایان بفهمونه که من صاحب دارم. لجم گرفت و خواستم دستمو از دستش خارج کنم که دستمو محکم تر فشرد و یواش در گوشم گفت:- پس راننده تون آقاست … اونم چه آقایی …با لبخند مارموذانه گفتم:- بله! اونم چه آقایی …شایان اومد جلو و در حالی که نگاش به شکل عجیب غریبی خیره بود به دستای من و آرتان گفت:- سلام … صبح به خیر ..من به گرمی و آرتان به سردی جوابش رو دادیم. معلوم نبود آرتان چه پدر کشتگی با این شایان بدبخت داشت … خودم جواب خودم رو دادم:- همون پدر کشتگی که تو با طرلان داری …بی اراده لبخند زدم شایان لبخندم رو به خودش گرفت و او هم لبخند زد. ناگهان دستم در دست آرتان فشرده شده اونقدر محکم که دلم ضعف رفت … نالیدم:- آخ ….حلقه ام که از دیشب توی دستم مونده بود بدجور توی دستم فرو رفته بود. شایان با نگرانی گفت:- چی شد؟!آرتان به جای من گفت:- هیچی … بریم …دستم زق زق می کرد برای اینکه کارش رو تلافی کنم سعی کردم دستش رو فشار بدم ولی زور من کجا و زور اون کجا؟! یه لبخند کج نشست کنج لباش … بیشتر حرصم گرفت. راه افتادیم سمت ماشین شایان … یه زانتیای سفید اسپرت شده خوشگل داشت … شبنم و بنفشه با دیدن من دست در دست آرتان چشماشون اندازه نعلبکی گشاد شده بود. از دیدن قیافه هاشون خنده ام گرفت هر دوتاشون پیاده شدن و عین شاگردی که به معلمش سلام کنه سلام کردند … آرتان به نرمی پاسخشون رو داد و رو به من گفت:- عزیزم … کوله تو می ذاری عقب یا می بریش پیش خودت؟!!!!یه نگاه اینور اونورم کردم … نه کسی از خونواده من بود نه از خونواده خودش پس عزیزم چه صیغه ای بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟ جلل خالق! همونطور با بهت گفتم:- پیشم باشه …- صبحونه برداشتی ؟- آره …- ناهار چی کار می کنی؟!شایان با پوزخند گفت:- آرتان خان اگه اینقدر نگرانین خوب خودتون هم بیاین بریم … جا واسه شما هم هست …آرتان نگاهی به شایان کرد و گفت:- اینبار کار دارم ولی اگه دفعه دیگه ای هم در کار باشه مطمئن باش ترسا رو تنها نمی ذارم … اینبارم دارم می سپارمش به کل اکیپ شما … اگه یه تار مو از سرش کم بشه …خدایا اون داشت نقش بازی می کرد … شایدم فقط به خاطر اینکه من امانت بودم دستش اینقدر سفارشم رو می کرد پس با این وجود چرا من دلم داشت می لرزید؟! لعنتی همه چیزش خواستنی بود … شایان سری تکون داد و بعد از خداحافظی سرسری با آرتان رفت نشست پشت فرمون بنفشه و شبنم هم همونطور گیج خداحافظی کرده و سوار شدند. منم خواستم سوار بشم که آرتان گفت:- کی بر می گردی؟! – معلوم نیست …- اوکی … نگاش کردم … تو نگام نمی دونم چی دید که سرشو انداخت زیر … دیگه مهربون نبود. دیگه کسی نبود که جلوش مهربون باشه و نقش بازی کنه همه سوار شده بودند. سرمو انداختم زیر و با یه خداحافظ سرسری سوار شدم. ماشین راه افتاد … به پچ کوچه که رسید نا خود آگاه برگشتم … دستاشو زده بود زیر بغلش و همونجا وایساده بود … دستمو کشیدم و گفت:- ای بمیری بنفشه … کجا داری منو می بری؟ دارم از سرما یخ می زنم …- اه اینقدر ننال راه بیفت بیا تا بهت بگم … باید بریم یه جا که بچه ها نباشن …شبنم غش غش خندید و گفت:- ای خدا خفه ات نکنه … به خدا من نامزد دارم …هر سه هر هر خندیدیم و روی سراشیبی سر خوردیم رفتیم تا پایین . حالا پایین تپه بودیم و دور تا دورمون سفید بود … هیچکس اینجا نمی تونست پیدامون کنه … بنفشه با قیافه ای بدجنسانه گفت:- خب حالا وقتشه …شبنم گفت:- به من بخوای تجاوز کنی جیغ می زنم …
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
قسمت دوم
شهریار با عصبانیت ماشین رو میروند. هنوز هم صحنه ی چند دقیقه پیش رو یادشه که پدرش
یکی از طرفدارای دکتر مصدق رو به حال مرگ کتک میزد. با خودش میگفت: همش تقصیر اون
سهراب عوضیه . اگه اون نبود نه من این شغل و داشتم و نه پدرم. به خونه رسید از ماشین
پیاده شد و رفت داخل. همین تا پاش به خونه رسید با دوتا دست محکم زد تو سرش و با خودش
گفت:یا امام زمان به کل قرارم با فریده یادم رفته بود...
فریده و پدرش تو حال نشسته بودند و با پدر شهریار صحبت میکردند که چشمشون به شهریار افتاد
...
(فریده)
با خودم گفتم: چه عجب بالاخره این پسرعموی ما پیداش شد . با عمو و بابام دست داد و با منم یه
سلام و تعارفی کرد و رفت و مشغول صحبت با بابا و عمو شد. هه من که میدونم خودتو زدی به
نفهمی . بهش نگاه کردم یه پسر 27 ساله با موهای قهوه ای سوخته و با چشمای قهوه ای و
بینی کوچیک و لبای کوچیک. اینم از آنالیز پسر عموی ما تا حالا بهش دقیق نگاه نکرده بودم ...
(نویسنده )
بعد از یه بگو بخند بین فریده و شهریار و شهروز ( بابای شهریار ) و کیان ( پدر فریده ) پرستو
( مادر شهریار ) از آشپز خونه بیرون اومد و گفت: خوب بگو بخند میکنین . فریده جان یه کمم
کمک من کنی بد نیستا.
فریده نمیدونست چرا زن عموش باهاش یه دوسالی بود بد رفتاری میکرد... داشت به زن عموش
نگاه میکرد تا جواب خوبی بهش بده. در این حال شهریار به کمکش اومد و گفت: فریده پاشو بریم
تا قراری که صبح یادم رفته بود جبران کنم.
فریده از با نگاه تشکر آمیز و البته با کمی تعجب بهش نگاه کرد و گفت : کجا بریم؟؟؟!
شهریار: یه دوری بیرون بزنیم.
پرستو با نگاهی تنفر آمیز به فریده نگاه کرد و گفت: لازم نکرده جایی برید.
شهروز به پرستو نگاه کرد و گفت : چرا خانم جوونن بزار برن شامم بیرون بخورن.
پرستو با حرص گفت : خب برید...
کیان: فریده جان دخترم شب بگو شهریار بیارتت خونه . اینجا دیگه نیا
فریده : چشم بابا
پرستو با حرص و تنفر به فریده نگاه میکرد که تنها کسی که میدونست برای چی به فریده اونجوری
نگاه میکرد شهریار بود.
--------
شهریار و فریده تو رستوران نشسته بودن و داشتن شامو تو آرامش میخوردن که شهریار گفت:
اصلا حالم خوب نیست فریده.
فریده: چرا؟
شهریار: باز سردرد های همیشگیم اومده سراغم .
فریده: ببینم باز خواب های دیوونه بازی دیدی؟؟؟
شهریار: خواب دیدم یه زن و مرد و دو تا بچه هی ازم کمک میخواستن ولی قیافه هاشون واضح
نبود.
فریده: حتما باید یه دکتر بری . شاید خدایی نکرده یه مریضیه جدی باشه .
شهریار: حالا این بحث و ولش کن میخوام از سیاست حرف بزنیم...
فریده: شهریار منو تو حرفی درباره این سیاست نمیتونیم بزنیم چون دو تا سروانیم که هر روز باید
طرفدارای دکتر مصدق رو شکنجه کنیم یا حتی بکشیم یا خود بابات که خودش سرگرد این کاره میگه
ما مجبوریم این کارا رو بکنیم وگرنه باید غزل خداحافظیمونو بخونیم. اگر من میدونستم اینجوری
میشه هیچ وقت مدرسه نظام نمیرفتم.
شهریار: منم هیچ وقت به کارای نظامی علاقه نداشتم ولی مجبورم کردن که این شغلو بردارم. دایی
سهرابم مجبورم کرد حتی بابای منو هم اون مجبور کرد که بیاد تو این کار. تو دوست داری از
طرافدارای دکتر مصدق باشی؟
فریده : آره خیلی ولی حیف که نمیتونم تو چی ؟
شهریار: منم مثه تو.
بعد از اون دیگه هیچ حرف خاصی بین فریده و شهریار پیش نیومد.
---------
(شهریار)
بعد از اینکه با فریده دورامونو زدیم رفتم که فریده رو برسونم خونه ...
رسیدیم در خونشون که گفت: ممنون به خاطر امروز نمیای داخل؟
-نه ممنون سلام عمو رو برسون.
فریده: تو هم سلام برسون . خداحافظ
لحظه ی آخر که داشت میرفت صداش کردم و گفتم: خیلی دوست دارم فریده .
یه لحظه نگام کرد و بعد سر شو انداخت پایین و رفت...
تک خنده ای کردم ولی زود جمعش کردم و اخمام رفت توهم . ای کاش منو فریده میتونستیم به هم
برسیم . ای خدا عاقبت مارو به خیر کن.هی...
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
نمی تونستیم چند تا کلمه درست با هم حرف بزنیم مدام عین سگ و گربه می پریدیم بهم. همون موقع صدای گوشیم بلند شد … شماره شبنم بود … آرتان داشت با کنجکاوی نگام می کرد بی توجه بهش گوشیو برداشتم و گفتم:- هان …- هان و درد …- خو چته؟!!!- د بیا پاین دیگه علافمون کردی دو ساعته …- می یام الان … نفله!گوشیو قطع کردم و گذاشتم توی جیب پالتوم و بلند شدم. آرتان هم بلند شد و گفت:- با چی می رین؟- با خر می ریم …. خب با چی می ریم؟!! با ماشین دیگه.- ماشین شخصی؟ لابد یه دختر هم سن و سال خودتم می خواد توی اون جاده های برفی و لیز رانندگی کنه … درسته؟!- نخیر …چپ چپ نگام کرد و گفت:- کجا می یان دنبالت؟ می رسونمت تا اونجا …دیگه داشت می رفت روی مخم. دستمو کشیدم روی سرم و گفتم:- دم درن …به دنبال این حرف سرمو انداختم زیر و بدون خداحافظی از در رفتم بیرون … سوار آسانسور که شدم تازه متوجه شدم اونم داره دنبالم می یاد … با یه تی شرت و گرم کن راه افتاده بود دنبال من … احمق تو این سرما! به روی خودم نیاوردمو با پام ضرب گرفتم روی زمین … عین بچه هایی شده بودم که می خوان برن اردو و باباشون می خوان اونا رو تا دم اتوبوس همراهی کنن و سفارششون رو بکنن. آسانسور که ایستاد دویدم بیرون که از پشت دستمو گرفت … ایستادم و نگاش کردم … بدون اینکه نگام کنه راه افتاد … منم به ناچار دنبالش راه افتادم … تازه متوجه شایان شدم که جلوی در لابی ایستاده بود … مطمئناً وقتی شایان رو دید دست منو گرفت … یه قصدی داشت … لابد می خواست به شایان بفهمونه که من صاحب دارم. لجم گرفت و خواستم دستمو از دستش خارج کنم که دستمو محکم تر فشرد و یواش در گوشم گفت:- پس راننده تون آقاست … اونم چه آقایی …با لبخند مارموذانه گفتم:- بله! اونم چه آقایی …شایان اومد جلو و در حالی که نگاش به شکل عجیب غریبی خیره بود به دستای من و آرتان گفت:- سلام … صبح به خیر ..من به گرمی و آرتان به سردی جوابش رو دادیم. معلوم نبود آرتان چه پدر کشتگی با این شایان بدبخت داشت … خودم جواب خودم رو دادم:- همون پدر کشتگی که تو با طرلان داری …بی اراده لبخند زدم شایان لبخندم رو به خودش گرفت و او هم لبخند زد. ناگهان دستم در دست آرتان فشرده شده اونقدر محکم که دلم ضعف رفت … نالیدم:- آخ ….حلقه ام که از دیشب توی دستم مونده بود بدجور توی دستم فرو رفته بود. شایان با نگرانی گفت:- چی شد؟!آرتان به جای من گفت:- هیچی … بریم …دستم زق زق می کرد برای اینکه کارش رو تلافی کنم سعی کردم دستش رو فشار بدم ولی زور من کجا و زور اون کجا؟! یه لبخند کج نشست کنج لباش … بیشتر حرصم گرفت. راه افتادیم سمت ماشین شایان … یه زانتیای سفید اسپرت شده خوشگل داشت … شبنم و بنفشه با دیدن من دست در دست آرتان چشماشون اندازه نعلبکی گشاد شده بود. از دیدن قیافه هاشون خنده ام گرفت هر دوتاشون پیاده شدن و عین شاگردی که به معلمش سلام کنه سلام کردند … آرتان به نرمی پاسخشون رو داد و رو به من گفت:- عزیزم … کوله تو می ذاری عقب یا می بریش پیش خودت؟!!!!یه نگاه اینور اونورم کردم … نه کسی از خونواده من بود نه از خونواده خودش پس عزیزم چه صیغه ای بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟ جلل خالق! همونطور با بهت گفتم:- پیشم باشه …- صبحونه برداشتی ؟- آره …- ناهار چی کار می کنی؟!شایان با پوزخند گفت:- آرتان خان اگه اینقدر نگرانین خوب خودتون هم بیاین بریم … جا واسه شما هم هست …آرتان نگاهی به شایان کرد و گفت:- اینبار کار دارم ولی اگه دفعه دیگه ای هم در کار باشه مطمئن باش ترسا رو تنها نمی ذارم … اینبارم دارم می سپارمش به کل اکیپ شما … اگه یه تار مو از سرش کم بشه …خدایا اون داشت نقش بازی می کرد … شایدم فقط به خاطر اینکه من امانت بودم دستش اینقدر سفارشم رو می کرد پس با این وجود چرا من دلم داشت می لرزید؟! لعنتی همه چیزش خواستنی بود … شایان سری تکون داد و بعد از خداحافظی سرسری با آرتان رفت نشست پشت فرمون بنفشه و شبنم هم همونطور گیج خداحافظی کرده و سوار شدند. منم خواستم سوار بشم که آرتان گفت:- کی بر می گردی؟! – معلوم نیست …- اوکی … نگاش کردم … تو نگام نمی دونم چی دید که سرشو انداخت زیر … دیگه مهربون نبود. دیگه کسی نبود که جلوش مهربون باشه و نقش بازی کنه همه سوار شده بودند. سرمو انداختم زیر و با یه خداحافظ سرسری سوار شدم. ماشین راه افتاد … به پچ کوچه که رسید نا خود آگاه برگشتم … دستاشو زده بود زیر بغلش و همونجا وایساده بود … دستمو کشیدم و گفت:- ای بمیری بنفشه … کجا داری منو می بری؟ دارم از سرما یخ می زنم …- اه اینقدر ننال راه بیفت بیا تا بهت بگم … باید بریم یه جا که بچه ها نباشن …شبنم غش غش خندید و گفت:- ای خدا خفه ات نکنه … به خدا من نامزد دارم …هر سه هر هر خندیدیم و روی سراشیبی سر خوردیم رفتیم تا پایین . حالا پایین تپه بودیم و دور تا دورمون سفید بود … هیچکس اینجا نمی تونست پیدامون کنه … بنفشه با قیافه ای بدجنسانه گفت:- خب حالا وقتشه …شبنم گفت:- به من بخوای تجاوز کنی جیغ می زنم …
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
نام کتاب :رمان عملیات عاشقانه
نام نویسنده : سرمه
حجم : ۱٫۵MB
خلاصه داستان:
یک دختر داریم شیطونه شوخ شلووووغ اما به موقعش حسابی مغرور
یک پسر داریم سرگرد مغرور اما دلش شیطنت میخواد ادمه بلاخره
این دو تا میخوان با هم یک پرونده مهم رو حل کنن در کنار این پرونده چی میشه خدا میدونه…
کانال تک سایت در تلگرام، اینجا کلیک کنید![]()
فرمت کتاب : PDF
Admin : دوستان عزیزی که قصد خوندن رمان عملیات عاشقانه رو توی موبایلشون دارن میتونن با دانلود اپلیکیشن های پی دی اف خوان ، خیلی راحت از کتاب های فرمت پی دی اف استفاده کنند .
دانلود رمان عملیات عاشقانه با فرمت PDF
بخشی از متن رمان عملیات عاشقانه:
اواخر شهریور ماه بود.
صبح که بیدار شدم حوصله ی بلند شدن نداشتم پتو را دوباره روی سرم کشیدم و چشمهایم را بستم.صدای احسان را از طبقه ی پایین می شنیدم که داشت با مامان صحبت می کرد.کاشکی من هم پسر بودم! همیشه این یکی از ﺁرزوهای دست نیافتنی من بود.احسان شش سال از من بزرگتر بود و در رشته کارشناسی ارشد کامپیوتر درس می خواند .شیطنت از سر و رویش می بارید و وقتی تصمیمی می گرفت هیچ کس جلو دارش نبود و اصلا کسی حریف پر چانگی هایش نمی شد.اما من بیچاره وقتی کاری می خواستم بکنم یا جایی می خواستم بروم باید از هفت خوان رستم رد می شدم! همین خود احسان از همه بدتر بود بعد از جواب دادن به هزار سوال مامان و بابا تازه نوبت به احسان می رسید! خلاصه گاهی ﺁنقدر کلافه ام می کردند که از خیر تصمیم خودم می گذشتم…وقتی وارد هیجده سالگی شدم ناخودﺁگاه تغییرات شخصیتی زیادی در من پیدا شد و هر بار که شرایط زندگی خودم را با احسان مقایسه می کردم بیشتر در لاک خودم فرو می رفتم.البته از ابتدا هم شیطنت و شلوغی نداشتم و در فامیل از نظر ﺁرام بودن زبانزد بودم.
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
نام کتاب :رمان عملیات عاشقانه
نام نویسنده : سرمه
حجم : ۱٫۵MB
خلاصه داستان:
یک دختر داریم شیطونه شوخ شلووووغ اما به موقعش حسابی مغرور
یک پسر داریم سرگرد مغرور اما دلش شیطنت میخواد ادمه بلاخره
این دو تا میخوان با هم یک پرونده مهم رو حل کنن در کنار این پرونده چی میشه خدا میدونه…
کانال تک سایت در تلگرام، اینجا کلیک کنید![]()
فرمت کتاب : PDF
Admin : دوستان عزیزی که قصد خوندن رمان عملیات عاشقانه رو توی موبایلشون دارن میتونن با دانلود اپلیکیشن های پی دی اف خوان ، خیلی راحت از کتاب های فرمت پی دی اف استفاده کنند .
دانلود رمان عملیات عاشقانه با فرمت PDF
بخشی از متن رمان عملیات عاشقانه:
اواخر شهریور ماه بود.
صبح که بیدار شدم حوصله ی بلند شدن نداشتم پتو را دوباره روی سرم کشیدم و چشمهایم را بستم.صدای احسان را از طبقه ی پایین می شنیدم که داشت با مامان صحبت می کرد.کاشکی من هم پسر بودم! همیشه این یکی از ﺁرزوهای دست نیافتنی من بود.احسان شش سال از من بزرگتر بود و در رشته کارشناسی ارشد کامپیوتر درس می خواند .شیطنت از سر و رویش می بارید و وقتی تصمیمی می گرفت هیچ کس جلو دارش نبود و اصلا کسی حریف پر چانگی هایش نمی شد.اما من بیچاره وقتی کاری می خواستم بکنم یا جایی می خواستم بروم باید از هفت خوان رستم رد می شدم! همین خود احسان از همه بدتر بود بعد از جواب دادن به هزار سوال مامان و بابا تازه نوبت به احسان می رسید! خلاصه گاهی ﺁنقدر کلافه ام می کردند که از خیر تصمیم خودم می گذشتم…وقتی وارد هیجده سالگی شدم ناخودﺁگاه تغییرات شخصیتی زیادی در من پیدا شد و هر بار که شرایط زندگی خودم را با احسان مقایسه می کردم بیشتر در لاک خودم فرو می رفتم.البته از ابتدا هم شیطنت و شلوغی نداشتم و در فامیل از نظر ﺁرام بودن زبانزد بودم.
- - , .
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
نمی تونستیم چند تا کلمه درست با هم حرف بزنیم مدام عین سگ و گربه می پریدیم بهم. همون موقع صدای گوشیم بلند شد … شماره شبنم بود … آرتان داشت با کنجکاوی نگام می کرد بی توجه بهش گوشیو برداشتم و گفتم:- هان …- هان و درد …- خو چته؟!!!- د بیا پاین دیگه علافمون کردی دو ساعته …- می یام الان … نفله!گوشیو قطع کردم و گذاشتم توی جیب پالتوم و بلند شدم. آرتان هم بلند شد و گفت:- با چی می رین؟- با خر می ریم …. خب با چی می ریم؟!! با ماشین دیگه.- ماشین شخصی؟ لابد یه دختر هم سن و سال خودتم می خواد توی اون جاده های برفی و لیز رانندگی کنه … درسته؟!- نخیر …چپ چپ نگام کرد و گفت:- کجا می یان دنبالت؟ می رسونمت تا اونجا …دیگه داشت می رفت روی مخم. دستمو کشیدم روی سرم و گفتم:- دم درن …به دنبال این حرف سرمو انداختم زیر و بدون خداحافظی از در رفتم بیرون … سوار آسانسور که شدم تازه متوجه شدم اونم داره دنبالم می یاد … با یه تی شرت و گرم کن راه افتاده بود دنبال من … احمق تو این سرما! به روی خودم نیاوردمو با پام ضرب گرفتم روی زمین … عین بچه هایی شده بودم که می خوان برن اردو و باباشون می خوان اونا رو تا دم اتوبوس همراهی کنن و سفارششون رو بکنن. آسانسور که ایستاد دویدم بیرون که از پشت دستمو گرفت … ایستادم و نگاش کردم … بدون اینکه نگام کنه راه افتاد … منم به ناچار دنبالش راه افتادم … تازه متوجه شایان شدم که جلوی در لابی ایستاده بود … مطمئناً وقتی شایان رو دید دست منو گرفت … یه قصدی داشت … لابد می خواست به شایان بفهمونه که من صاحب دارم. لجم گرفت و خواستم دستمو از دستش خارج کنم که دستمو محکم تر فشرد و یواش در گوشم گفت:- پس راننده تون آقاست … اونم چه آقایی …با لبخند مارموذانه گفتم:- بله! اونم چه آقایی …شایان اومد جلو و در حالی که نگاش به شکل عجیب غریبی خیره بود به دستای من و آرتان گفت:- سلام … صبح به خیر ..من به گرمی و آرتان به سردی جوابش رو دادیم. معلوم نبود آرتان چه پدر کشتگی با این شایان بدبخت داشت … خودم جواب خودم رو دادم:- همون پدر کشتگی که تو با طرلان داری …بی اراده لبخند زدم شایان لبخندم رو به خودش گرفت و او هم لبخند زد. ناگهان دستم در دست آرتان فشرده شده اونقدر محکم که دلم ضعف رفت … نالیدم:- آخ ….حلقه ام که از دیشب توی دستم مونده بود بدجور توی دستم فرو رفته بود. شایان با نگرانی گفت:- چی شد؟!آرتان به جای من گفت:- هیچی … بریم …دستم زق زق می کرد برای اینکه کارش رو تلافی کنم سعی کردم دستش رو فشار بدم ولی زور من کجا و زور اون کجا؟! یه لبخند کج نشست کنج لباش … بیشتر حرصم گرفت. راه افتادیم سمت ماشین شایان … یه زانتیای سفید اسپرت شده خوشگل داشت … شبنم و بنفشه با دیدن من دست در دست آرتان چشماشون اندازه نعلبکی گشاد شده بود. از دیدن قیافه هاشون خنده ام گرفت هر دوتاشون پیاده شدن و عین شاگردی که به معلمش سلام کنه سلام کردند … آرتان به نرمی پاسخشون رو داد و رو به من گفت:- عزیزم … کوله تو می ذاری عقب یا می بریش پیش خودت؟!!!!یه نگاه اینور اونورم کردم … نه کسی از خونواده من بود نه از خونواده خودش پس عزیزم چه صیغه ای بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟ جلل خالق! همونطور با بهت گفتم:- پیشم باشه …- صبحونه برداشتی ؟- آره …- ناهار چی کار می کنی؟!شایان با پوزخند گفت:- آرتان خان اگه اینقدر نگرانین خوب خودتون هم بیاین بریم … جا واسه شما هم هست …آرتان نگاهی به شایان کرد و گفت:- اینبار کار دارم ولی اگه دفعه دیگه ای هم در کار باشه مطمئن باش ترسا رو تنها نمی ذارم … اینبارم دارم می سپارمش به کل اکیپ شما … اگه یه تار مو از سرش کم بشه …خدایا اون داشت نقش بازی می کرد … شایدم فقط به خاطر اینکه من امانت بودم دستش اینقدر سفارشم رو می کرد پس با این وجود چرا من دلم داشت می لرزید؟! لعنتی همه چیزش خواستنی بود … شایان سری تکون داد و بعد از خداحافظی سرسری با آرتان رفت نشست پشت فرمون بنفشه و شبنم هم همونطور گیج خداحافظی کرده و سوار شدند. منم خواستم سوار بشم که آرتان گفت:- کی بر می گردی؟! – معلوم نیست …- اوکی … نگاش کردم … تو نگام نمی دونم چی دید که سرشو انداخت زیر … دیگه مهربون نبود. دیگه کسی نبود که جلوش مهربون باشه و نقش بازی کنه همه سوار شده بودند. سرمو انداختم زیر و با یه خداحافظ سرسری سوار شدم. ماشین راه افتاد … به پچ کوچه که رسید نا خود آگاه برگشتم … دستاشو زده بود زیر بغلش و همونجا وایساده بود … دستمو کشیدم و گفت:- ای بمیری بنفشه … کجا داری منو می بری؟ دارم از سرما یخ می زنم …- اه اینقدر ننال راه بیفت بیا تا بهت بگم … باید بریم یه جا که بچه ها نباشن …شبنم غش غش خندید و گفت:- ای خدا خفه ات نکنه … به خدا من نامزد دارم …هر سه هر هر خندیدیم و روی سراشیبی سر خوردیم رفتیم تا پایین . حالا پایین تپه بودیم و دور تا دورمون سفید بود … هیچکس اینجا نمی تونست پیدامون کنه … بنفشه با قیافه ای بدجنسانه گفت:- خب حالا وقتشه …شبنم گفت:- به من بخوای تجاوز کنی جیغ می زنم …
عضو کانال تلگرام ما شوید ، جدید ترین و بهترین رمان های ایرانی و خارجی ، کلیک کنید
[ شنبه ۱۳۹۴/۱۲/۱۵ ] [ 12:7 ] [ ♥♥♥مینا♥♥♥ ]
[ ]
- - , .
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
روزگار تلخ
گونه : تاریخ معاصر ایران – عاشقانه - اجتماعی
مقدمه
این رمان زندگینامه دو برادر به اسم فرهاد و آرش زمانیه . این دو برادر در سال 1320
در تبریز زندگی می کنند . در بمباران شهر تبریز توسط نیرو های شوروی مسیر
زندگی این دو برادر عوض میشه .
نویسنده : ابوالفضل بهروزی
شخصیت های داستان فاز اول
شهریار اصفهانی ............................... شخصیت اصلی داستان
پوریا تهرانی .......................................................... -
فریده ............................................................. دختر عموی شهریار
فریبرز زمانی .................................................. پدر فرهاد و آرش
هدی ............................................................ مادر فرهاد و آرش
دکتر مصدق .................................................. نخست وزیر ایران
محمود تهرانی ............................................... پدر پوریا
شهروز اصفهانی ...................... سرگرد مبارزه با مصدقی ها - پدر شهریار
گوهر ............................................ همسر محمود – مادر پوریا
پرستو .......................................... همسر شهروز – مادر شهریار
کیان اصفهانی ................................ پدر فریده – برادر شهروز
حسن الحبیب ................................. یک قاچاقچی در کشور عربستان
جمادی الحسین ................................. همدست حسن الحبیب
دانیال استخری ......................................... دوست فریبرز در زندان
لوسیانو ..................................................... در کار قاچاق آدم
جلالی .................................................................. مترجم لوسیانو
منصوری ................................................. سروان مبارزه با مصدقی ها
علی ..................................................................... دوست پوریا
پری ....................................................................... برادر زاده پرستو
سهراب محرابی ......................................................... برادر پرستو
برزو ملکی .............................................................. وکیل و دوست پوریا
زری ..................................................................... دوست هدی
فرهاد زمانی............................................................برادر آرش
آرش زمانی .............................................................برادر فرهاد
محمدرضا پهلوی........................................................-
- - , .
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان